باز هم پنجره باز است و نسیم

یک سبد عطر تو را آورده

سینه چاک است برای گل یاس

آبی مخملی سجاده

کوچه باران زده است

لا اله الا...

آسمان در طیران هوهوست

گیسوان سحر از چرخش تسبیح آشفت

باز هم غلغله در قل قل قوری برپاست

قل هوالله احد

خانه در روشنی قامت سجده برخاست

باغچه غنچه به گیسوی سحر می بندد

السلام ای گل سرخ

 

سلام بر تو که مظلوم ترینی...

 

خیمه ، عَلم ، کتیبه و پرچم بیاورید

شیون کنید ، شور محرم بیاورید

 

مشکی کنید قامت رعنای کوچه را

پیراهن عزای مرا هم بیاورید

 

این کاروان رسیده به نزدیک نی نوا

طوفان گرفته ، حزن دمادم بیاورید

 

عالم به نوحه است که شوریده گشته است

چشمی برای گریه فراهم بیاورید

 

ما حلقه حلقه ماتم او را گرفته ایم

زینت کنید حلقه و خاتم بیاورید

 

 

 

 به بهاری ترین خاطره پاییز...

 

پاییز آمده است بهاری کند مرا

سمت نگاه گرم تو جاری کند مرا

 

پر می کشد دلم به هوای بهار تو

گل می دهد لبت که قناری کند مرا

 

نازل شدی تو آیه به آیه ، نفس نفس

شان نزول و قدر تو قاری کند مرا

 

عطر تو را نسیم به گیسو گرفته تا

آهوی دشت ها و صحاری کند مرا

 

"دارم امید عاطفتی از جناب دوست"

شاید خدا بخواهد و یاری کند مرا  

 

از فرط فاصله است که طبع روان تو

بیتی به روی سنگ مزاری کند مرا

 

شب ها میان صحن شما نور می وزد

نزدیک می وزد، اگر از دور می وزد

 

هر کس که پر گرفت در این سر سرای نور

دورش فرشته می وزد و حور می وزد

 

میهوت می شوند تمام مناره ها

آیا نسیم صحن تو از طور می وزد ؟!

 

دف می زنند اهل زمین ، اهل آسمان

کِل می کشند هلهله و شور می وزد

 

ایوان آینه پُرِ ریحانه می شود

عطر گلاب و سدره و کافور می وزد

 

جان تو را کدام غزل بی قرار کرد؟!

عطر که از هوای نشابور می وزد؟!

 

آسمان غرق هیاهوست به کف، دف دارد

این خبر شور به پا کرده ،بزن! کف دارد

 

آنقدر بوسه به دستش به خدا شیرین است

که در این غلغله نوبت شدنش صف دارد*

 

دشت هم درقدمش شعرمقفی شده است

آفتاب از هیجان نور مُردف دارد

 

از همان لحظه که خُم درپی خُم رنگین شد

خبرش رفت به دریا ،که به لب کف دارد

 

"در بیابان طلب گرچه ز هر سو خطریست"

دل من در طلبش شوق مضاعف دارد *

 

خُم و میخانه اسیر لب و پیمانه او

هرسبو زمزمه ای بر سر هر رف دارد

 

بنوازید! بخوانید! زمان مستی ست

این هیاهو همه هو هو همه دف دف دارد  

با کوچهء آفتاب دست افشاندم

در آینه های ناگهان جا ماندم

از روی نگاه مهربانت هر روز

دستور زبان عشق را می خواندم

 

*

 

در دست زمین باغ و گلدان بودند

بر بال نسیم عشق حیران بودند

وقتی که نشانی تو را پرسیدم

گلها همه آفتابگردان بودند

از حد و حدود خود اگر رد شده ام

درگیر حنون عشق شاید شده ام

تقصیر دل سادهء من تنها نیست

از خوبی تو بوده که من بد شده ام

بهار آفرین را هزار آفرین

از در خانهء شما...

 

با عشق اگر جذر و اگر مد شده ام

از شوق تو گرم رفت و آمد شده ام

گر عطر و گلاب تو به گیسو دارم

من از در خانهء شما رد شده ام

 

 در صف اصحاب

 

از کوفه مرد با دل بی تاب می رسید

دریای عشق تشنه، لب آب می رسید

 

یک نامه از حبیب به دستش رسیده بود

از این سبوی می زده سیراب می رسید

 

"حی علی الصلات" صدای اذان کیست؟!

دلداده ای به مسجد و محراب می رسید

 

یک حلقه دورِ خاتم پیغمبری زدند

این پیر نیز در صف اصحاب می رسید

 

شب ها برای خواندن قرآن که می نشست

آن روزها سورهء احزاب می رسید

 

تا در وفا به عهد زبانزد شود حبیب

یک کربلا به تیرهء اعراب می رسید

 

***

 

این بی قرار، عرصه برایش عجیب نیست

شمشیر با شکوفهء زخمش غریب نیست

 

هر کس که نام لیلی او را شنیده است

از وادیِ جنون ، دلِ او بی نصیب نیست

 

دیده ست در میان دو انگشت او بهشت

اینها برای عاشق او دلفریب نیست؟!

 

لشکر میان همهمه از خود سوال کرد:

این پیر مردِ پُر دل و جرات حبیب نیست؟!

 

این آیه ها که روی لبش موج می زند

امواج آیه آیهء "امن یجیب" نیست؟!

 

گل زخم یا ستاره به جسمش رسیده است؟!

این آسمان که هست کنارش طبیب نیست؟!

 

این شور و شوق چیست مرا مست می کند؟!

این عطر ، عطر دلکش او عطر سیب نیست؟!

 

 

 

 

 

استشمام عطر رمضان گوارای جان های شیفته مهمانان حضرت دوست