در کوچه می وزند به شوقش نسیم ها

گل می کنند در نفس او شمیم ها

 

در دستهاش یاس  و انار و کبوتر است

وقتی که می رسند کنارش یتیم ها

 

بر شانه آسمان اجابت نشانده است

پر می زنند دور و برش "یاکریم "ها

 

غلطانده است آن شتر سرخ را به خون

تا بیش از این شکسته نگردد حریم ها

 

از کوچه ها و خاطره هایش گریز نیست

خونین دل است خاطر او از قدیم ها

 

شیرین تر از عسل به لب قاسمش رسید

وقتی که کشته شد به بلای عظیم! . . .ها!